بازدید کل: 105407

بازدید امروز: 53

بازدید دیروز: 116

فرمان کوروش

دوستان فرهيخته! تلاش كردم گلچينِ" فرمان كورُش" را از واژه هاى تازى بپيرايم؛خواهش مى كنم اگر اشتباهى پيش آمده،راهنمايى ام بفرماييد.

فرمان كورُش:

... مردوک، پادشاه همه ی آسمان ها و زمین ... با دانایی گسترده ... کسی که گوشه های جهان را مى پايد...

بِلشَزَر فرومایه (فرزند بزرگ نبونئید) به سروری سرزمینش گمارده شد. او فرمانروایی ساختگی بر آنان گماشت، نمونه ای ساختگی از اِسگیل (پرستشگاه مردوک) ساخت و برای شهر اور و دیگر جایگاه های پاك فرستاد... هر روز یاوه سرایی می کرد و با دشنام پیش کشی های روزانه را بازداشت. او در آیین ها دست برد. در اندیشه اش به ترس از مردوک –شاه خدایان- پایان داد. هر روز به شهرش (شهر مردوک) بدی روا می داشت و همه ی مردمانش را با يوغ رها نشدنی به نابودی کشاند.

اِنلیل خدایان (مردوک) از  دادخواهى ایشان بسیار خشمگین شد. خدایانی که درون آنها می زیستند،پرستشگاه هايشان را رها کردند، خشمگین از اینکه او (نبونئید) خدایان بيگانه به بابل آورده بود. دل مردوک بلندپایه، انلیل خدایان، برايشان سوخت. او بر همه ی زیستگاه هایی که جایگاه های پاكشان ویران گشته بود و مردم سرزمین سومر و اکد که همچون پيكر مردگان شده بودند اندیشه کرد و بر آنان دل سوزاند. او همه ی سرزمین ها را جست و بررسی کرد، شاهی دادگر را جستجو کرد که دلخواهش باشد.

او کورش، شاه شهر انشان را به دستانش گرفت، و وی را به نام خواند، و شهریاری وی بر همگان را به آوای بلند آشكار كرد. او (مردوک) سرزمین گوتی و همه ی سپاهیان مادی را در برابر پاهای وی به کرنش در آورد و همه ی مردم را که مردوک به دستان وی سپرده بود، به دادگری و راستی شبانی کرد. مردوک، سرور بزرگ، که پرورنده ی مردمانش است، به کارهای نیک وی (کورش) و دل راستینش به شادی نگریست و وی را فرمان داد تا به سوی شهرش، بابل، برود. وی را واداشت تا راه بابل را در پیش گیرد، و همچون دوست و همراهی در کنارش گام برداشت. سپاهیان گسترده اش که شمارشان همچون آب یک رودخانه شمردنی نبود، پوشیده در جنگ افزارها در کنارش روان بودند.

مردوک وی را بدون جنگ و نبرد به درون بابل  فرستاد. او شهرش، بابل را از سختی رهانید. او (مردوک) نبونئید، شاهی را که از او نمی هراسید، در دستش (دست کورش) نهاد. همه ی مردم بابل، همه ى  سرزمین های سومر و اَکد، بزرگان و فرمانداران در برابرش کرنش کردند و بر پاهایش بوسه زدند، از پادشاهی وی شادمان گشتند و چهره هایشان درخشان شد. مردوک سروری که با یاری اش به مردگان زندگی بخشید و آنکه همه را از سختی و دشواری رهانید، آنان او را به شادی ستایش کردند و نامش را ستودند.

منم کورش، شاه جهان، شاه بزرگ، شاه نیرومند، شاه بابل، شاه سومر و اَکد، شاه چهار گوشه ی جهان. پسر کمبوجیه، شاه بزرگ، شاه شهر انشان، نوه ی کوروش، شاه بزرگ، شاه شهر انشان، از نسل چَیش پیش، شاه بزرگ، شاه شهر انشان. دودمان جاودانه ی پادشاهی که خدایان بِل و نَبو فرمانروایی اش را دوست دارند و پادشاهی او را با دلی شاد یاد می کنند. آنگاه که با آشتی به درون بابل آمدم، جایگاه سروری خود را با جشن و شادمانی در کاخ شاهی برپا کردم. مردوک، سرور بزرگ، دل گشاده ی کسی که بابل را دوست دارد، همچون سرنوشتم به من بخشید و من هر روز ترسنده در پی نیایش او بودم. سپاهیان گسترده ام با آرامش درون بابل گام برمی داشتند. نگذاشتم کسی در همه ی سومر و اَکد هراس آفرین باشد. در پیِ آرامش شهر بابل و همه ی جایگاه های پاكش بودم. برای مردم بابل... خستگی هایشان را تيمار كردم و از بندها رهایشان کردم.

مردوک، سرور بزرگ، از رفتار نیک من شادمان گشت و به من کورش، شاهی که از او می ترسد و کمبوجیه پسر تنی ام و به همه ی سپاهیانم، فراوانى نیکو ارزانی داشت. بگذار ما با شادی در برابرش باشیم، در آرامش. به فرمان بلندپايه اش،همه ی شاهانی که بر تخت نشسته اند، از هر گوشه ی جهان، از دریای بالا تا دریای پایین، آنانکه در سرزمین های دوردست می زیند، و همه ی شاهان سرزمین اَمورّو که در چادرها زندگی میکنند، همه ی آنان، باج سنگینشان را به بابل  آوردند و بر پاهایم بوسه زدند. از بابل  تا شهر آشور و شوش، اَکد، سرزمین اِشنونَه، زَمبَن، شهر مِتورنو، دِر، تا مرز گوتی، جایگاه های پاك آنسوی اروندرود که از دیرباز نيايشگاه هایشان ویران شده بود، خدایانی را که درون آنها جاى داشتند، به جایگاه هایشان بازگرداندم و آنان را در جایگاه هاى جاودان خودشان نهادم. همه ی مردمانِ آنان را گرد آوردم و به سرزمين هایشان بازگرداندم و خدایانِ سرزمین سومر و اکد را که نبونئید -در میان خشم سرور خدایان- به بابل  آورده بود، به فرمان مردوک، سرور بزرگ، به تندرستى به جایگاهشان بازگرداندم، جایگاهی که دلشادشان می سازد. باشد تا خدایانی که به درون نیایشگاه هایشان بازگرداندم، هر روز در برابر بِل و نَبو، روزگاری دراز برایم خواستار شوند و کارهای نیکم را یادآور شوند و به مردوک، سرورم چنین بگویند که "کوروش، شاهی که از تو می ترسد و کمبوجیه پسرش... بگذار آنان بهره رسانِ نیایشگاه هایمان باشند، تا روزگاران دراز... و باشد که مردمان بابل شاهیِ او را بستایند."  من همه ی سرزمین ها را در آشتى و دوستى گذاردم...

گلستان١٢آبان٩٦     بازنويسى: عباس فرهادی   و سپاس از همراهى آقاى: على كوهسارى

تاریخ ارسال: 1396/8/11
تاریخ بروزرسانی: 1396/8/11
تعداد بازدید: 540
ارسال نظر